اسكندر بيگ تركمان
434
تاريخ عالم آراى عباسى ( فارسى )
جلكاء رى رفته او را گرفته بقم آوردند و تمامى اموال و اسباب اردوى او بغارت و تاراج رفت غايتش چون در معاملات خراسان صاحب وقوف بود بعد از ايامى ديگر باره مشار اليه و اولاد منظور نظر شفقت گشته حسنعلى پسر بزرگتر او بايالت همدان سرافراز شد و خود با ساير اولاد ملازمت عتبهء اقبال شاهى مينمودند . القصه بعد از رفتن فرهاد خان و كشته شدن حسينعلى چكنى چون تسخير قلعهء اصطخر كه بمتانت و استحكام شهرهء عالم و بنا كردهء فريدون و جم است بقهر و غلبه دشوار مينمود و هنوز آثار مرحمت بيعقوب خان باقى بود از الهامات غيبى بخاطر قدسى سراير خطور نمود كه آن آهوى رميده و الحس تدبير صيد نمايند طرح شكار كرمان فرمود با جمعى از مخصوصان و ندماء به شكار فرمودند و از حوالى اصطخر گذشته مصراع « يك صراحى ز راح ريحانى » جهت يعقوبخان فرستاده اظهار فرموده بودند كه خاطر اشرف به صحت او مايل است و هميشه در مجلس بهشت آئين ياد او ميكنيم بعبث خود را پاىبند سلسله وحشت گردانيده هر گاه خيالات فاسد از دل بيرون كرده بملازمت آيد فراخور اخلاص همان منظور نظر التفات خواهد بود يعقوبخان ازين پيغام مسرور و شادمان گشته چون از تحصن و قلعه دارى بتنگ آمده بود صلاح دولت در برچيدن بساط مخالفت ديده بآمدن [ 294 ] خدمت اشرف و ادراك مجلس بهشت آئين راغب گرديد و سخنانى كه مشعر بر اطاعت و انقياد بود عرضه داشت نمود . اما از وفور بىاخلاصى و عدم پاك طينتى نخست ميرزا خان بيك وزير خود را با ترابى - بيك ولد ولو اختيار تركمان و برادرزادهء خود مرتضى قلى بيك به شهر فرستاد كه بملازمت اشرف رسيده هر گاه حكومت فارس در كل به او متعلق گردد و مجددا او را در آن ملك مطلق العنان سازند او از قلعه بيرون آمده بشرف پاى بوس مشرف گردد زهى سفاهت و بىاخلاصى كه بجهة امور دنيا ولينعمت خود را به اين قسم امور اكراه نمايند و از زمانه چشم فلاح و كامروائى داشته باشد اما چون ميرزا خان بيك وزير بملازمت اشرف مشرف شد بندگان حضرت اعلى نسبت بيعقوبخان بر طريق معهود اظهار شفقت و التفات بسيار نمودند ميرزا خان بيك متكفل آن شد كه بقلعه رفته يعقوب خان را بملازمت اشرف آورد اما از گفتگوى ميرزا خان بيك و ارادههاى او معلوم گشت كه اطوار او از عقيدت و اخلاص دور است . القصه ميرزا خان بيك و ترابى بيك بقلعه بازگشته آنچه ديده و شنيده بود خاطر نشان يعقوبخان نموده او را بآمدن مايل و راغب كردند و قلعه را بيكى از معتمدان سپرده خود باتفاق مصاحبان و مخصوصان از قلعه بيرون آمده با كمال اعزاز روانهء شهر شد حاشا حاشا قايد ادبار و كفران نعمت گريبان او را گرفته كشان كشان بكرياس گردون اساس آورد و چون چشم حق بين نداشت نظر از اعمال و افعال خود پوشيده بيخردانه خود را همان حاكم باستقلال فارس تصور مينمود .